درباره نویسنده
سامیش
راستش دلم از خیلی چیزا پره و نمیتونم خالیش کنم. مجبورم حرفمو به زبونی بزنم که شاید در نگاه اول خنده داره ولی واقعیت های جامعمونه و من یا شما هر روز ممکنه با اونا درگیر باشیم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سامیش
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • استخر ایرانی
  • پل هوایی
  • استاد دانشگاه
  • مشاوره نا حقوقی
  • انتخوابات
  • دانشگاه آزاد
  • دست و دلباز
  • فواید ازدواج
  • از عید متنفرم
  • عید . عید . عید
  • یک شبانه روز در...
  • اینترنت
  • آخرین کلمات
  • من و تخمه
  • حسنک کجایی؟
  • خسرو در بهشت
  • شکر پنیر
  • آرزو های من
  • مردان راستین _ زنان ناراست
  • گاو
  • خیابانی
  • ویروس سایبری
  • میهمان
  • ویروس خیس
  • قطار مشهد
  • شیث سامیش نصرتی
  • عینک دودی
  • آخر هفته
  • اتاق کار من
  • تحصیلات من
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
دوستان من
  • سایت گل
  • تابناک نیوز
  • دست نوشته
  • آسمانی برای تو
  • یاس های وحشی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزهای سامیش
استخر ایرانی
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/۳/۱

 ما ایرانی ها اصولا همه چیمون با همه جای دنیا فرق میکنه.

ما ایرانی ها معمولا تا گند یک چیزو در نیاریم ول کن داستان نیستیم.

به قول معروف ما باید همه چیمون بهمون بیاد وگرنه حاجتمونو نمیگیریم.

نمونه خیلی سادش همین استخر رفتنامون یا همین استخر ایرانیه

 

تو استخر ایرانی شما به راحتی در معرض انواع آلودگی ها قرار داری و میتونی حداقل 400 تا ویروس و باکتری رو با چشم غیر مسلح ببینی.

میتونی تو استخر ایرانی شاهد مسابقات کشتی کج باشی.

تو استخر ایرانی میتونی شاهد شکسته شدن انواع رکوردهای گینس باشی.

تو استخر ایرانی میتونی انواع مایوهای کشدار و بی کش رو نظاره گر باشی.

حتی میتونی تو استخر ایرانی مایو رنگ بدن ببینی.

تو استخر ایرانی میتونی سیر صعودی انواع خالکوبی در گذر زمان رو از نسل قبل به نسل جدید مشاهده کنی.

تو استخر ایرانی میتونی انواع پشتک زدن هایی رو که فقط تو مسابقات المپیک شاهدش بودی از نزدیک تجربه کنی.

شما به راحتی میتونی بری استخر ایرانی و پول ندی.

شما حتی اگه زرنگ باشی میتونی یه چیزی بگیری و از استخر ایرانی بیای بیرون.

شما در استخر ایرانی اگه مریض باشی میتونی با 40 نسخه ممهور به مهر پزشکان سازمان نظام پزشکی دریافت کنی.

شما میتونی تو استخر ایرونی از انواع هیکل های چهارشونه بهره ببری.

در استخر ایرانی میتونی مسابقات واترپلو با دمپایی رو تجربه کنی.

در قسمت سونای استخر ایرانی شما با انواع رقص های روز دنیا آشنا میشی.

در سونای ایرانی میتونی به جای اکالیپتوس ، انواع و اقسام مواد شیمیایی رو استشمام کنی.

شما میتونی در سونای استخر ایرانی شاهد مسابقات انتخاب صدای ایرانی ( ایرانیان آیدل ) باشی.

شما میتونی تو حوض آب سرد استخر ایرونی باشی و ببینی که یک نفر با عرق وارد حوضچه شد و حداقل دمای حوض 10 درجه افزایش پیدا کرد.

شما میتونی تو جکوزی استخر ایرونی باشی و ببینی که کیسه در چنین فضایی چه چرکی از بدن خارج میکنه.

در استخر ایرانی نوشابه تگری بخش غیرقابل گذشت داستانه و چه بسا خیلی ها فقط برای نوشابه به استخر میرن.

شما میتونی در استخر ایرانی ببینی که نجات غریق هم میتونه استراحت کنه.

در استخر ایرانی 15 دقیقه قبل از پایان سانس میتونی شاهد طویل ترین سوت عالم باشی که از سوت مبارک نجات غریق و بمدت نامحدود به بیرون پرتاب میشه.

استخرهای ایرانی این قابلیت رو دارن که با 10% آب و 90 % کلر ، کار مردم رو راه بندازن.

در استخرهای ایرانی شما میتونی انواع شناهایی رو ببینی که هنوز راه به مسابقات بین المللی پیدا نکردن که شنای سگی از معروفترین اینهاست.

در استخر ایرانی میشه انواع ماساژ – رگ گیری – مشت و مال و ریلکسیشن رو به طور کاملا رایگان و توسط دوستان تجربه کرد. چه بسا کسانیکه عمودی به استخر اومدن و افقی راهی منازل شدن.

در جای جای استخر ایرونی میتونی در مورد اقتصاد – سیاست – ورزش و غیره مناظره برپا کنی.

شما میتونی در استخر ایرانی به این نتیجه برسی که گاهی اوقات واقعا دستشویی دوره و کلر درون آب میتونه نقش ضدعفونی کننده برای جیش بی موقع رو بازی کنه.

مخلص کلام اینکه شما در استخر ایرانی همیشه در آرامشی و اگه یکم بیخیال باشی میتونی لذت دنیا رو ببری.

پس ایرانی : برو و حال استخر ایرانی رو ببر  

 

استفاده با ذکر منبع بلامانع و در غیر اینصورت با مانع میباشد.

نظرات ()



پل هوایی
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/٢/٢٥

توی ردیف آخر سرویس نشسته بودم و داشتم از کارآموزی برمی‌گشتم خونه. ساعت حدود یازده و نیم شب بود. داشتم از خستگی می‌مردم. کم‌کم چشمام گرم شد و خوابم برد. یهو از خواب پریدم و دیدم که سرویس خالی خالیه و هیچ کس توی سرویس نیست و فقط منم و راننده. راننده داشت با حالت وحشتناکی داد می زد و به راننده‌ی کناری که با اون کل انداخته بود بلند بلند حرف زشت می‌زد.


من که تازه از خواب بیدار شده بودم، منگ بودم و یکی دو دقیقه‌ای طول کشید تا بفهمم چی شده و اینجا کجاست و من کیم و ...


با خودم مونده بودم که برم جلو و به راننده که از عصبانیت کف کرده بود بگم نگه داره یا نه. یکی دو دقیقه‌ای داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم تا بالاخره دلمو زدم به دریا و رفتم جلو و سلام کرد. راننده اولش متوجه حضور من نشد، ولی وقتی فهمید که اون همه وقت که فکر می‌کرده تنهاست و داشته با خیال راحت داد می‌زده و حرف زشت می‌زده، یکی دیگه هم توی اتوبوس بوده و همه‌ی حرفاشو شنیده، یهو جا خورد و به تته پته افتاد و دست و پاشو گم کرد و یهو زد کنار و گفت: «شما کجا بودی؟!»


قضیه‌ی خواب موندنم را براش تعریف کردم. فضای سنگینی حاکم بود. کسی حرفی نمی‌زد و راننده فقط سرش را انداخته بود پایین و انگار دلش می‌خواست آب بشه بره توی زمین. منم برای اینکه بیشتر از این شرمنده نشه، زود خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم.
اتوبوس دور شد و من که منگ خواب بودم ایستادم کنار جاده. یه جایی بیرون شهر.

حدود 10 دقیقه‌ای هر چی منتظر شدم تا یه نفر من را سوار کنه، انگار نه انگار. مسیر هیچ کدومشون به من نمی‌خورد. بعد از پانزده دقیقه یکی نگه داشت و گفت: «کجا می‌خواهی بری؟» منم گفتم:«سه‌راه حکیم نظامی!» گفت: «عموجون! عاشقی؟» گفتم: «چطور؟!» گفت: «مرد حسابی، باید بری اونطرف خیابون و از اونجا سوار ماشین بشی!!!»


برقِ اون منطقه رفته بود و چشم، چشم را نمی‌دید. رفتم که برم اون‌طرف خیابون. وسط اتوبان که رسیدم دیدم نرده گذاشته‌اند که کسی از خیابون رد نشه. منم دست از پا درازتر برگشتم همون‌طرف و توی تاریکی هر چی چشم انداختم، پل هوایی ندیدم. با خودم گفتم یا پل هوایی از این طرف است یا از آن‌طرف. هیچ کس هم نبود که ازش سوال بپرسم. شروع کردم به پیاده روی به سمت راست. حدود بیست دقیقه‌ای پیاده رفتم تا نهایتاً متوجه شدم که باید به سمت چپ می‌رفته‌ام. اگر توی اون شرایط ذهنم خوب کار می‌کرد، باید اول می‌رفتم سمت چپ که اگر احیاناً مسیر را اشتباه رفته بودم برای بازگشت به سمت راست بتونم سوار ماشین بشم. مخلص کلام، بیست دقیقه‌ای به سمت چپ راه رفتم تا بالاخره برگشتم سر جای اولم. بعد هم حدود پنج دقیقه راه رفتم تا رسیدم به پل هوایی.


همه جا تاریک بود. رفتم بالای پل هوایی. هیچی دیده نمی‌شد. فقط حواسم به این بود که از پل نیفتم پایین که یهو یه سایه از کنارم رد شد. از ترس داد زدم! چیز خاصی نبود. یه نفر دیگه بود که اونم داشت از روی پل رد می‌شد.


حالم که جا اومد، تمام طول پل هوایی که به طول هشت باند خیابون بود را دویدم تا رسیدم اونطرف و یه نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت ایستادم کنارم جاده و برای  ماشین‌ها دست تکان می‌دادم که: «مستقیم...»


بالاخره یه نفر سوارم کرد. حدود پنج دقیقه‌ای طول کشید تا از تاریکی خیابان‌ها در آمدیم و رسیدیم به خیابان‌هایی که برق داشتند. هر چی نگاه می‌کردم، می‌دیدم که انگار این اطراف برام آشنا نیست. چیزی نگفتم و یه پنج دقیقه‌ی دیگر هم گذشت تا بالاخره از راننده پرسیدم: « ببخشید تا سه راه حکیم‌نظامی خیلی راهه؟» هنوز حرفم تموم نشده بود که طرف زد روی ترمز و با حالت متعجبی منو نگاه کرد و گفت: «ما الان حدود 10 دقیقه‌ای می‌شه که از وقتی که سوار شدی، داریم صد و هشتاد درجه خلاف جهت سه راه حکیم‌نظامی می‌آییم!!!»


من بدون هیچ حرفی، از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه برای مابقی کرایه بایستم، حدود دو سه برابر کرایه را به طرف دادم. اونم اصلاً به روی خودش نیاورد و رفت که رفت که رفت...
این‌که اون شب تا من اومدم برسم خونه، چه اتفاقات دیگه‌ای افتاد خیلی مهم نیست؛ مهم اینه که:


۱- ما باید به پدر و مادر خود احترام بذاریم.
۲- توی اتوبوس نخوابیم.
3- همیشه برای رسیدن به پل هوایی به سمت چپ برویم.
۴- اگر روی پل هوایی بودیم و ترسیدم، حواسمون باشه که دوباره برنگردیم همونجای اولی که از پل اومده‌ایم بالا.
5- عاشق نشیم یا اگه شدیم، سوار تاکسی نشیم.

نظرات ()



استاد دانشگاه
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/٢/٢۱

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید

 

از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.

 

هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!

 

این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.

 

هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.

 

هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.

 

این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!

 

تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!

 

بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،

اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.

 

بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!

 

یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،

 

منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!

 

خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما

 

و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟

 

نظرات ()



مشاوره نا حقوقی
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/٢/٩

ن. قانونمدار: مگر در قانون مدنی نیامده که قوانین پانزده روز پس از انتشار در روزنامه رسمی در سراسر کشور لازم الاجراست؛ پس چرا برخی قوانین پس از انتشار، سال ها خاک می خورند و اجرایی نمی شوند؟

پاسخ مشاور: در همان قانون گفته شده که بابای تو می تواند تا 4 زن دائم و به اندازه ستاره های آسمان موقت داشته باشد پس چرا یکیش را هم به زور دارد؟! این یعنی هرچی در قانون آمده را که نباید جدی بگیری!


منیژه شوهرکش: ماده 30 قانون مدنی گفته که هر مالکی نسبت به مایملک خود حق همه گونه تصرف و انتفاع دارد مگر در مواردی که قانون استثنا کرده حالا من می خواستم در شوهرم که جزو مایملک من است تصرف کنم و کلیه هایش را دربیاورم ببرم بفروشم برای خودم گوشی آیفون5 بخرم؛ می خواستم بدانم این مورد جزو استثنائات قانون هست یا خیر؟

پاسخ مشاور: والا استثنا که هست منتها آن الاغی که آمده تو را گرفته حقش همان بیشتر نیست؛ خریت همسرت از عوامل مخففه مجازات است پس با خیال راحت کارت را بکن و جیگرش را هم از طرف ما دربیاور سرخ کن بینداز جلو سگ، بخورد دعایمان کند!


سین. دال. واقفیان: آیا من می توانم مالی که مالک آن نیستم را وقف کنم؟

پاسخ مشاور: خب اگر من بتوانم بیایم شلوار پای تو را دربیاورم بدهم به یکنفر که شلوار پایش نیست، تو هم می توانی بروی مالی که مال تو نیست را وقف کنی!


کامبیز. دم بخت: من در شرف متاهل شدن هستم و اگر خدا بخواهد به زودی دختر مورد علاقه ام را عقد خواهم کرد فقط نگرانی من از قیمت حبابی سکه است. به نظر شما اگر بیشتر صبرکنم حباب قیمت می ترکد و ارزان می شود یا حبابش بزرگتر خواهد شد؟!

پاسخ مشاور: شما اگر احساس می کنید خیلی مختان تعطیل شده و آتشتان تند است می توانید همین امروز دختر مورد علاقه تان را عقد کنید منتها ضمن عقد، شرط عدم حباب را نیز ذکر نمایید تا در صورت مطالبه مهریه، قیمت سکه ها بدون در نظر گرفتن حباب و با قیمت واقعی محاسبه گردد!


ج. زیرمیزیان: چنانچه کارمند دولت اقدام به اخذ رشوه نماید آیا مجازات وی تشدید خواهد شد؟

پاسخ مشاور: بله، در اینصورت نه تنها کلیه وجوه اخذ شده از وی گرفته و به صندوق اداره واریز می شود بلکه تهدید هم می شود که اگر دوباره هم رشوه بگیرد با شدت بیشتری پول ها از او گرفته و به صندوق اداره واریز خواهد شد!


م. قاف. شکست خورده: می خواستم بدانم بر طبق قانون مجازات، دیه شکستن قلب چقدر است؟

پاسخ مشاور: چون در قانون مجازات میزان دیه شکستن قلب صریحا ذکر نشده با استناد به عرف مجازاتش قصاص است به اینصورت که اگر شما پسر هستید و دختری قلبتان را شکسته یک 4لیتری اسید خالی کنید روی صورتش اگر هم شما دختر هستید و پسری قلبتان را شکسته هدیه ای حاوی 4کیلو تی ان تی برایش بفرستید!


مبتکر. خ: آیا قرار دادن سیخ در کنتور گاز و آب و برق یا برعکس کردن آن ها جهت جلوگیری از شماره انداختن جرم بوده و مجازات دارد؟!

پاسخ مشاور: خیر، مجازات ندارد فقط از جنبه عمومی جرم، مسئولین شرکت گاز و آب و برق می آیند شما را برعکس می کنند بعد هم یک سیخ مابین شما و حساب بانکی تان می گذارند تا یارانه نقدی ای که به حسابتان واریز می شود به دستتان نرسد!


شهروندیان: بموجب قانون کار، اتباع بیگانه بدون روادید ورود با حق کار و پروانه کار نمی توانند در ایران مشغول به کار شوند پس چرا در ساختمان نیمه کاره روبروی منزل ما دهها کارگر افغانی غیرمجاز مشغول به کار هستند؟

پاسخ مشاور: کارگرانی که کله صبح 10تا هزاری پول و یک کاسه آب یخ با دوتا نان سنگک و یک سی دی صوتی ترانه «سرزمین من» با یک زمین خالی و مصالح تحویل می گیرند، فردا صبح خروس خوان یک برج تجاری مسکونی با رستوران گردان و باند هلی کوپتر تحویلت می دهند برای کارفرما ارزش زیر  پا گذاشتن قانون اساسی را هم دارند چه برسد به قانون کار!

نظرات ()



انتخوابات
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/٢/٥

معلم : بچه ها ، درس امروز ما راجع به انتخاباته ؛ کی می دونه که انتخابات یعنی چی ؟ کدوم یکی از شماها تا حالا به همراه بزرگتراتون در انتخابات شرکت کردید ؟ هر کدومتون که چیزی در مورد انتخابات و منتخب شدن شنیده ، دستشو بالا کنه و برای بچه های دیگه هم تعریف کنه .

 

دانش آموز ۱ : اجازه آقا ، ما پدرمون رئیس اداره .... ه ! ، دوست پدرمون که چند سالیه با ما  زندگی می کنه ، یعنی همون آقا الیاس (!) ، همیشه به بابامون میگه که تو منتخب شدی ! تو برگزیده شدی ! تو مسئولی در قبال مردم ! و هر روز بهش میگه که فلانی رو اخراج کن ! فلانی رو استخدام کن ! کار اون یکی رو راه ننداز ! واسه این یکی پارتی بازی کن و ...

پدرم هم خیلی خوشحاله از اینکه منتخب شده و به تمام حرف های دوستش به خوبی عمل می کنه ! منم به داشتن پدری منتخب افتخار می کنم و فکر می کنم که انتخابات خیلی خوبه !

 

دانش آموز ۲ : آقا اجازه ، ما هر چند شب یکبار توی خونمون انتخابات و رای گیری داریم ! یعنی اون شب هایی که شام ، چیزی واسه خوردن داریم ، رای گیری می کنیم تا ببینیم که اون یه ذره غذایی که داریم به کدوممون می رسه و همیشه اون کسی رای میاره که از همه مریض و ضعیف تره و به غذا احتیاج داره ! ولی هنوز نفهمیدم که مادرم چه جوری رای گیری می کنه که با اینکه خودش خیلی بیشتر از ما نیاز به غذا داره هیچ وقت رای نمیاره ! آقا واسه همین ما فکر می کنیم که می شه  توی انتخاباتم تقلب کرد !

 

دانش آموز ۳ : آقا ما همیشه موقع تعطیلات نوروزی و سه ماه تعطیلی که میشه توی خونمون انتخابات برگزار می کنیم تا انتخاب کنیم که این دفعه واسه تعطیلات  به کدوم یکی از کشورا سفر کنیم ! معمولا هم ، هر کشوری که مامانم بگه همون انتخاب می شه ! آقا معلم واسه همین فکر کنم انتخابات همش الکیه و نتیجه از قبل مشخصه !

 

دانش آموز ۴ : آقا معلم ، من همیشه در بین برادرام منتخب می شم ! برادرای بزرگترم ،  بهم میگن که چون من از همشون زرنگ تر و قوی ترم ، واسه همین هر روز منو انتخاب می کنن که برم واسه خونه نون بخرم ، منم خیلی خوشحالم از اینکه از همشون بهترم و همیشه من انتخاب می شم ! آقا ما فهمیدیم که همیشه اونی که از همه زرنگتر و قوی تره انتخاب می شه !

 

دانش آموز ۵ : اجازه آقا ، ما الان که داشتیم میومدیم مدرسه ، توی خونمون یک انتخابات بود !

یه آقاهه ای که بابام چند وقت پیش ، واسه خرج عمل جراحی مامانم ، ازش پول قرض کرده بود ، با دوتا آدم گنده دیگه که دستشون چوب و چماق داشتن ، یقه بابامو گرفته بود و می گفت که  : یک راه رو انتخاب کن ، یا همین الان تمام پولم رو با سودش بده ، یا خودت رو پول می کنم ! ولی چون دیشب بابام هرچی پول داشت رو داد به صاحب خونمون ، فکر کنم راه دوم رو انتخاب کرده باشه !آقا مگه انتخابات اجباریم می شه ؟!

 

دانش آموز ۶ : آقا معلم اجازه ، ما همیشه بابامون بهمون میگه که سعی کن درست انتخاب کنی ، مخصوصا موقع هایی که سر برج تمام حقوقشو یکجا می ده به مامانم ، یا موقعی که داره ظرفا رو می شوره یا غذا می پزه ، یا بعد از اینکه مامانم باهاش دعوا می کنه ، بیشتر بهم تاکید میکنه که موقعی که وقتش رسید همسرم رو درست انتخاب کنم ! البته میگه که تا میتونم اصلا سراغ این انتخابات نرم ولی اگه عقلمو از دست دادم و رفتم ، با چشم باز و عاقلانه طرفم رو انتخاب کنم تا مثل اون نشم ! ما فکر می کنیم که انتخابات همون خواستگاریه !

 

دانش آموز ۷ : آقا ما امروز انتخاب شدیم ! تمام بچه های کلاس ما رو انتخاب کردن و گفتن چون از همشون شجاع و نترس ترم ، چرخای اون ماشینه که جلوی در مدرسه پارکه و نمی دونم مال کیه رو پنچر کنم ، منم چهارتا چرخش رو با میخ سوراخ کردم ! آقا انتخابات خیلی کیف می ده !

 

دانش آموز ۸ : آقا معلم ، ما اصلا انتخابات رو دوست نداریم  ! آخه دیروز که ما با مامان بابامون رفتیم دادگاه خانواده ، وقتی مامان بابام از تو اون اتاقه اومدن بیرون بهم گفتن انتخاب کنم که با بابام زندگی کنم یا مامانم و ما هرچی گفتیم می خوایم با دوتاییشون باشیم ، گفتن نمیشه و باید یکی رو انتخاب کنم ! من همونجا فهمیدم که انتخابات کار خیلی سختیه !

 

دانش آموز ۹ : اجازه ، ما بابامون هروقت که جلوی ما از اون چیزایی که شبیه قره قروته  رو منقل دود می کنه و دودش رو می خوره (!) و میبینه که ما داریم نگاش می کنیم ، میگه : پسرم سعی کن دوستاتو درست انتخاب کنی تا مثل من معتاد  نشی ! واسه همین ، ما فکر می کنیم انتخابات خیلی چیز خوبیه ، چون باعث می شه که آدم معتاد نشه !

 

(زنگ تفریح) : [ زیییییییییییییییییییییییییییییییینگ ] !

نظرات ()



دانشگاه آزاد
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/۱/۳٠

فرم ارزیابی دانشگاه آزاد

لطفاً به سوالات زیر با دقت و مداد پاسخ دهید:

 ◄ اگر شما، هم دانشگاه آزاد قبول شوید و هم دولتی، کدام را انتخاب می کنید؟

- آزاد

- آزاد

- آزاد

- آکسفورد

 

◄ چرا شهریه دانشگاه آزاد، زیاد است؟

- چون باید باشد

- باید باشد چون

- چون باشد باید

- هر دو مورد!

 

◄ کاشف دانشگاه آزاد کیست؟

- آقای جاسبی

- آقای جاثبی

- آقای جاصبی

- استاد اسدی

 

◄ سطح علمی دانشگاه آزاد را چگونه ارزیابی می کنید؟

- خوب

- خیلی خوب

- بسیار خوب

- عالی

- خیلی عالی

- بسیار عالی

- فوق العاده

- توپ

- مشتی

- بابا تو دیگه کی هستی؟!

 

◄ مهم ترین معضل کنونی دانشگاه آزاد چیست؟

- فرار مغزها

- معضل کنونی

- تحقیق و تفحص

- ریزش مو

 

◄ اگر یک روز آقای جاسبی را از نزدیک ببینید، به ایشان چه می گویید؟

- سلام

- از شدت شوق به گریه می افتم و زبانم بند می آید

- جیم جمالتو جاسبی

- همه بود آرزویم که ببینم از تو رویی

 

◄ دانشگاه آزاد، در کدام یک از مکان های زیر شعبه ندارد؟

- شوت آباد

- قشنگ دره

- جهنم

- هیچ کدام

 

◄ دانشگاه آزاد برای پول ما . . . . دوخته است.

- کفن

- دامن کلوش

- کیسه

- زیر شلواری راه راه

 

◄ خوشمزه ترین غذای سلف دانشگاه آزاد چیست؟

- خورشت گربه سبزی

- فضله موش پلو

- ناهار

- غذای رییس دانشگاه

 

◄ وضعیت فرهنگی در دانشگاه آزاد . . . .

- خوب است.

- سلام می رساند.

- شما چطوری؟

- دیگه چه خبر؟

 

◄ دانشگاه آزاد چند بخش است؟

- 5

- 4

- 7

- 6

 

◄ آرزوی یک پدر کارمند با دو فرزند در حال تحصیل در دانشگاه آزاد چیست؟
- کاش شهریه ها بیشتر شود.

- کاش کمرم زیر بار هزینه های تحصیل فرزندانم بشکند.

- کاش بچه ی بعدی هم دانشگاه آزاد قبول شود.

- کاش . . .

 

در پایان از شما درخواست می شود که در این قسمت ( ......) چیزی ننویسید.

نظرات ()



دست و دلباز
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/۱/۱۸

تعدادی مرد در رخت کن یک باشگاه گلف هستند


موبایل یکی از آنها زنگ می زند


مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر می گذارد و شروع به صحبت می کند


همه ساکت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند


مرد: بله بفرمایید


زن: سلام عزیزم منم باشگاه هستی؟


مرد:سلام بله باشگاه هستم


زن: من الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟


مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر


زن:می دونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو داشته باشم


مرد:چنده؟


زن:شصت هزار دلار


مرد:باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه


زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره


مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش


زن: باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم.

مرد:خداحافظ


مرد گوشی را قطع میکند مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند


بعد مرد می پرسد:

 

این گوشی مال کیه؟؟؟

نظرات ()



فواید ازدواج
نویسنده: سامیش - ۱۳٩۱/۱/۱٧

قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید
نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن


قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه
نتیجه اخلاقی : با ادب شدن


قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت
نتیجه اخلاقی : متواضع شدن


قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث
بعد از ازدواج : کار کردن در شرایط سخت
نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن


قبل از ازدواج : رفتن به اماکن تفریحی
بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم
نتیجه اخلاقی : صله رحم


قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف
نتیجه اخلاقی : آموزش های کاربردی و مفید


قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از بابا
بعد از ازدواج : دادن کل حقوق به خانوم
نتیجه اخلاقی : با سخاوت شدن


قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر
بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و نان
نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی


قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارک سر کوچه
نتیجه اخلاقی : امنیت کامل.


زن میخوای ها ؟؟؟!!!!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »